فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

233

چهارده رساله ( فارسى )

ابر بماند و قصد آن كند كه بيرون آيد و منفذ بنيابد در ميان آن متقلقل شود ازو بانگى سخت بر آيد كه آن را رعد خوانند و از اصطكاك آن آتشى بجهد كه آن را برق خوانند و اگر دخان به بالا رود تا بنزد آتش رسد آتش درو افتد و شعله ازو حاصل شود و بموافقت آتشى كه بموافقت فلك بجنبد حركت كند آنست كه كوكب ذات ذنب و گيسودارش خوانند و چون تمام آتش شود « 1 » از چشم غايب گردد پندارند كه فرومرد و آتش چون صافى شود رنگ ندارد كه اگر رنگ داشتى ستارگان را حجاب كردى و آنچ از دخان تمام بنسوزد و در هوا پراكنده شود ازو علاماتى سرخ و سياه در هوا پديد آيد و بخارى و دخانى كه در زير زمين محتبس شود و راه نيابد بيرون آمدن را زمين را سخت بجنباند و آن زلزله است و باشد كه از شدت حركت همچو آتش بدراند « 2 » و آن بخار كه قوّت ندارد آب شود و متوالى بدر مىآيد . بدانك از آميزش اين چهار عنصر مواليد سه‌گانه حاصل مىشود معادن و نبات و حيوان و چون آميزش باعتدال نزديكتر باشد نوعى شريف‌تر حاصل شود . فصل سوم در استبصار نفس « 3 » بدان كه هر جزوى را از اجزاء بدن خود فراموش كنى و بعضى اعضا را مىبينى كه از نابودش حيات و ادراك مردم را نقصان نميباشد و بعضى را چون دماغ و دل و جگر بتشريح و مقايست دانى و فى الجمله هر جسمى و عرضى كه هست ازو غافل توانى بودن و از خود غافل نباشى و خود را بىنظر با اينهمه ميدانى پس بقاى « 4 » تو نه با اينهمه است و نه به هيچ‌يك ازين كه اگر يكى ازين را مدخل بودى در توئى تو خود را هرگز بىاو در خاطر نتوانستى آورد پس تو وراى اجسام و اعراضى استبصارى ديگر آنست كه خود را ميگويى من و هرچ در تن تست همه را اشارت توانى كرد به او و هرچ او را او توانى گفت نه گوينده من است از تو كه آنچ ترا اوست من تو نباشد كه هرچه تو او را او گوئى از خودش و از منى خودش جدا كردهء پس نه همهء تو باشد و نه جزو تو كه جزو منى ترا از منى تو اگر جدا كنى منى نماند چنانك خانه را كه اگر جز وى همچون ديوار دور كنى ازو خانه نباشد پس چون همه را اشارت اوئى مىتوانى كردن از اعضاى تو چون دماغ و دل و جگر و غير آن و آسمان و زمين و هرچه

--> ( 1 ) بسوزد ( 2 ) بدر آيد ( 3 ) نفس استبصار ( 4 ) توئى